تبليغاتX
فرواک

فرواک

سامان ح اصفهانی

سرانجام "سخنی از سیمرغ" هم منتشر شد

                                                    


           سخن هر چه زین گوهران بگذرد

          نیابد بدو راه جان و خرد


          سرانجام پس از روزها علافی سخنی از سیمرغ

         (گفتگو با میرجلال الدین کزازی پیرامون شاهنامه فردوسی) 

هم منتشر شد.                                                                

          تصور می کنم این کتابم به درد دوستداران زبان و ادبیات پارسی

      به ویژه دوستداران شاهنامه فردوسی بخورد.                            

         پیشاپیش از همه ی کسانی که این کتاب را می خوانند

   و انتقادها و پیشنهادهایشان رو به من می گویند سپاسگزارم.

        تلفن تماس برای تهیه کتاب: سامان ح اصفهانی:09393545074 

            نشر شورآفرین:02188547256           



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:21  توسط سامان ح اصفهانی   | 

فراخوان امواج

 

     فراخوان امواج

 

سینه اش نیِ پُر

اندامش نیِ پُر داشت

ساز می زد

رگ های رگبار     بزرگ تر می شدند

لب هاش هرچقدر نگران تر 

ابرهای بیشتری از چتر به سرم می رسید

من می دیدم

که ساحل میان عرق ماسه هاش می سوخت

من می دیدم

لب هایِ گرمِ گریخته از صورتش

در باد ریخته می شدند . 

 

هوا در آبدیدگی اش بود

در سایشی سیر که سوخت

زیر همان چتر

سرم در ساز رسید

سرم در باد سرازیر شد...


در فراخوان امواج

گریه ها سپرده می شدند

به پشت سر نگاه نمی کردم

با صدای ساز می رفتیم

انبوهِ سَرم

در پهنای وحشآب غوطه می زد

و باران های رگبار هم

هنوز زیر ابرها می زدند

زیر ابرها

که چترم را به دریا بخشیدم.

 

سامان ح اصفهانی

از: مادرزادی شده ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 22:28  توسط سامان ح اصفهانی   | 

دو فصل پاییز

 

 

دو فصل ِ پاییز

 

 

سقف از نم نم ِ راه رفتنت نشست می کند

به من می رسی

آشیانه ی صورتت را می بوسم

گیسوانت چتر می گیرد چهره ی بوسیده ام را

 

چهره ی بوسیده ام شقیقه ای سرخ

چهره ی بوسیده ام گونه ای تر

چهره ی بوسیده ام بوی چمن می گیرد

چهره ام پای تو می ریزد

 

تن تو برگ هایش را   رنگ به رنگ  سرشاخ می کند

تن من هوایی باز    و باز هوایی......

در یک آغوش دو فصل پاییز می شود

من برگ های پاییز ِسوخته ی گردنت را لب می زنم

لب می زنم

که گردنم می گیرد از تبخیر پشت ِموهای تو

نفس حبس می کنی

سینه ات را از بندهایش آزاد می کنم

سینه هایت به من زل می زنند

سینه های تو بوی ِشیرِ کهنه ی کوهی

                                             در دره های تاریک

و اینگونه من پسر سینه هایت می شوم

دست به دست

انگشت های من به سینه های تو خیره......

نستعلیقی حیران می نویسم از خط سینه ی تو تا نقطه ی نافت

زبان زیستنم را می کشم تا راه

زبان من راه می کشد

نفس های تو آه...تند تند...راه ...تند تند

 

وسط من

بین لبالب تو لیز می خورد

وسط من آوند ـماری که شبنم می دهد

وسط من پوست می اندازد

رعد رعد می رود

پاییز عرق می کند

وسط هایمان می بوسند

همدیگر را پیدا می کنند

 

پرده ای کولاژ کولاژ پخش می شود

پاییز در سکوت زنانه ی اتاق منکسر است.

                                  سامان ح اصفهانی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 17:29  توسط سامان ح اصفهانی   | 

فرآیند

 

فرآیند میز

................

 

نان بود

پنیر بود

سبزی هم بود

 

و بوی میل از باغ می آمد انگار

من گرسنه بودم

وقتی که او باز بود

و چیزی در معده ام پرپر می شد

 

دندانهایم از پشت  لبهام      برفک زدند

او کناره نگرفت

و در فرآیند میز ماند

 

صبحانه را با مشارکت گلی سرخ می خوردم.

 

  از مجموعه مادرزادی شده ام...سامان ح اصفهانی

                                 

                        

 

                                 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 13:38  توسط سامان ح اصفهانی   | 

وقتی که بلند می رفتیم

 

 

کوه در متن ما

 

وقتی که بلند می رفتیم

سرشاخه ای از روسری ات را چیدم

که تیمار باد بود

 

از سنگ ها ساکنانه می رفتیم

برگشتم تا گلی خوانده باشیم

ولی خورشید    نخ های صورتت را تار کرده بود

من هوای پرپر را پخش عطرهای پوسیده کردم

اما باز هم باد    باز هم سنگ

 

.....

 

سرکش از سکونت سایه ای

 کنار دره نشستیم

شاخه را روشن کردم

تا روسری ات طلوع کند

می خواستم به خوانشی خطیر برسیم

اما

این بار

کوه در متن ما      پوست می انداخت.

 

۲۲/۱۱/۱۳۸۴

 از کتاب مادرزادی شده ام.....س.ح.الف

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 11:7  توسط سامان ح اصفهانی   | 

دوزخ بنفش

 

دوزخ بنفش

...........................................

که پاییز از نخ بادبادکی پایینی گرفت

رنگ این روزهای من

روانه از تو بود

 

رفتیم

بیرون کسی باور نمی­ کرد

باورش از فصل سوم سال نخ بگیرد

 

مردم در شهر

تن به تن

خیرگی را قدم می ­زدند

خاکستری از خود را فسیل می­ دیدند

به کسی شدن فکر می ­کردند

 

ما  دست و پنجه ­ی برگ­ها را     در باران نگاه می ­­کردیم

خیرگی زیر برگ­ های اخرایی خرد می­ شد...

در این بین

چشمم به حلقه­ی دست راست تو افتاد،

برگ داشت

برگ­ های حلقه ­ی دست راست

بنفش و ارغوانی را قشنگ می ­زدند

من گفتم: پاییز که اینطور برگی ندارد

تو گفتی:خورشید همه­ی رنگ­هایش را به پاییز خیره می ­کند.

 

دوزخی از فصل در ما بالا گرفت.

                                                          سامان ح اصفهانی

                                          

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:34  توسط سامان ح اصفهانی   | 

یشت دیگر

 

درود به همه ی دوستان و یاران!پوزش می خوام از همه تون به خاطر این همه تاخیر ....دوستان نزدیک در جریان گرفتاری های من بوده اند و برای دوستان دورتر هم امیدوارم که این شعر گویای اوضاع و احوال من باشه .این پست رو پیشکش می کنم به تمام یارانی که در این مدت در وب  و دیگر نقاط از من سراغ گرفتند و دلنگران و دلمشغول من بودند..باز هم از همتون به خاطر مهر و محبتی که داشتید خیلی ممنونم...سامان

 

 

یشت[1] دیگر

 

اندام بی نهایت از گرداگرد توست

ادوار مرا دریاب

ای دایره­ی مادگی!

من دهاده هزار چشم و گوش و دهان  داغ دارم

در سرزمینی که باران از حیرت ابرهاش می­سوزد

و هستی به آخر نمی­رسد

کسی دوباره زاده نمی­شود،

دوباره تکرار می­شود

دوباره در هر مدار در مدار در مدار  در من  در تو...

 

و اینگونه زمان زوزه­ی خواهش است

شاید که دقیقه­های رخشی    پشت هر نوروز

اما اردیبهشت  یشت مشوش فصول شده

که در خلسه­ی کتیبه­ها خمیازه می­کشد،

در خراش­های خیره­ی این سرزمین؛

همین که روان من   پرنده­ای ترس خورده است و

انجماد بال­هایش را

بر سنگ­ نوشته­های باستانی ترجیح داده

همین که ما از ستون­های سرو ­­­­زده افتاده­ایم

و این باد که می­آید،

                خرناسه­ی خَرفستَر[2]است  

                                        در سنگاسنگ بودن

و این باد که می­­رود

چیزی بر گرده­ی دماوند سنگینی می­کند 

که ردپای پیران پنهان در برف

                                    گرمی نیست

                                     گرمی نیست

 

تو خوب می­دانی

تو    نورابه­ی نوازش!

در وزش­های ورزیده

چگونه توده­های تش     

به رخشارخش خود شایع می­شوند

دودمان مرا دریاب

خاک تیره­ی من هنگامه­ی آمیزش است

اگرچه دامن مادرم را 

مارهای مزلفی مورمور می­کنند

 

ای شیدای هر کوران!

ای هر دقیقه­ات هوراهور هستی!

بر براده­های خاموش من برخش

من از خاکستر هر خراش

دوباره راست خواهم شد.

                                                                                              سامان ح اصفهانی/23آذر 1387



[1] یشت در زبان اوستایی به معنی ستایش،عبادت،فدیه است.

[2] موجودات آزار دهنده و موذی در اساطیر مانند مار، ملخ ،چلپاسه،وزغ و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 18:20  توسط سامان ح اصفهانی   | 

خش تیز

 

روزه ی رنگ ها

 

درختان روزه ی رنگ می گیرند

و دوست دارند

در یک جعبه ی مداد رنگی کامل شوند

درختان می دانند

 

تو اما

هنوز هم از خش تیز برگ های فصول

                                        پرهیز می کنی

و تنها

  بارانی ات

        پرتره ای از پاییز شده

درختان می دانند

 

امروز فرصت طلایی رنگ ها و ریختن هاست

روزهای ترد را

با تشنگی تن هامان

               تاریخ کنیم

 

دوست لبریز!

چیزی به اول دی ماه نمانده است.

 

سامان ح اصفهانی

از: مادرزادی شده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:35  توسط سامان ح اصفهانی   | 

پارگی 2

 

طوری

روز اول دانشگاه تو را دیدم

تو را طوری دیدم

که احساس کردم

روز اول دبستان

 دیده بودمت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 14:47  توسط سامان ح اصفهانی   | 

پارگی

ترانه ای بینامتن تو 

 

"امروز درست      يك ساله وُ     ده‌ماهه وُ     دو روزِ كه"

"من از آن روز كه در بند تو‌ام        آزادم"

 

امروز

يك ساله و   كلّي ماه    كه ناگا‌هم

 در اين خمار، كسم جرعه‌اي    جر    عه    اي ...

امروز درست حافظه گرفته‌ام

"‌از دور بوسه بر رخ مهتاب مي‌ زنم"

كه نديدمت     نبينمت    نبينمت

اي يارو!

آن پريشاني شب‌ هاي دراز و غم دل

كجاي گيسوي نديده‌ي نگار آخر مي‌ شود؟

 

حافظه گرفته‌ام

"‌‌‌ديشب به سيلِ اشك ره خواب مي‌ زدم"

ساده‌تر از باران كه نيستم

به صاعقه‌اي      در اين هوا     هوس مي ‌كشم

حال مي ‌روم در اثر آفت‌ات

گرفته‌اي حافظه ‌ي  حافظ‌خورده‌ ي مرا؟

"سينه مالامالِ درد است"

اي دريغا دائم‌الخمري در خطوط تو

كه نيامده مست       خَم گرفته‌ام

 

بزن       بزن بزن بزن  اي يار!

"كلاس ملاس و بي‌خيال"

شب مشكل است

و تنها     چاشني سرخ چشم‌هاي من است     چيره بر چموشيدنت

بزن كه "عمر بگذشت به بي‌حاصلي و بوالهوسي"

"ما آس و پاسيم بي‌خيال"

"با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود"

"نقطه‌ي عشق نمودم نقد عمرت...

 

گرفته بودم گرم

با تو دوري ديگر

در دامِ داغِ اين خرام

با تو دوري دامن

در حلقه حلقه گردشِ حاشايِ محدودِ هوش

چشمي كه مي‌رود...

چشمي‌كه مي‌رود از پشتِ پلكِ پامالِ تو

دود مي‌شود دود

و آذرخش است       زخمِ خيرگيِ من

 

خواب ندادنت غزال!

هيولايِ وهم را حامله مي‌كند

دارم حادثه‌ي صافِ صورتت را مي‌نويسم

گوش كن

مي‌نويسم

رگ‌خوان   [رفت آنكه رفت‌‌‌‌‌و]

رگ‌زن       [آمد آنكه آمد‌و]

رگ‌باز       ‌‌‌[بود آنكه بود]

رگ‌رام  رگ‌رام  رگ‌رام  رام رام...    خيره چه غم داري‌؟

آسا‌يش    هجرتي رئال    تو باش

"ما رو بي‌خيال"     حامله مي‌كند    گفته بودم

 

من پرياي دريا را پيرانه­سر  سير كردم

و زير رنگ‌هايِ روانِ آبي

به جواني تو    ‌جامد شدم

مرجان!      عشق تو مرا جيره‌كِشِ جنون كرد

كُرك مرا ريخت

              كه ريخت

به دريايي كه ميله‌هاي سرد داشت

و اين منم     كه محلول مي‌شوم

خمارم نكن

خمارم نكن       در حلول نبودنت

 

امروز درست

صد ساله و      هزار روز و      سه هزار گوسفند كبود

كه من خصومتِ خاطره‌ات را          خُرد         چرا مي‌كنم.

از: مادرزادی شده ام

۲/۴/۸۶

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:31  توسط سامان ح اصفهانی   | 

مادربزرگ

 

مادربزرگ

 

مادربزرگ

از وقتي كه ديگر بافتني نمي ‌كند

چشم ديدن شاخه ‌هاي خشك حياط را ندارد

او فكر مي ‌كند

از خشكي درختان است

تمام آن آب ‌هايي كه چشمش بار آورده

 

شاخه ‌ها را مي‌ شكند

تا فراموش كند تردي خودش را

از باد     ‌ كه اين روز ها خيلي هم بد نيست

براي خودش بيد ساخته است

 

تمام درخت ‌ها ديوار حياط را از ياد برده‌اند

كه او هنوز هم به دست ‌هاش باج  نمي‌دهد

و از ياد مي‌برد

كه بازنشسته ‌تر از زمستان خواهد شد

 

هر روز صبح

برف‌ هاي به آسفالت آغشته را هم خيس مي‌ كند

هر روز پاي هر درخت

از ريشه ‌ي برگ‌ ها، از شاخه‌هاي رفته

                           وهم مي‌ گيرد كه مرواريد صيد كند

 

 

مادربزرگ  فكر مي‌ كند

 

........ 

من وقتي كه از پنجره‌ ي خانه‌ اش

                               ابر ها را كنار مي‌ زدم

همسايه ‌ها را مي‌ديدم

                 كه به مانده ‌ي عمر خود طعنه مي زدند.

 

سامان ح اصفهانی

از: مادرزادی شده ام

۲۶/۹/۸۵

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 0:36  توسط سامان ح اصفهانی   | 

آهستگی

 

حافظه ی حرفهایت

                              

 

حافظه ‌ي حرف‌هايت

در شقيقه‌ها ي من حل مي ‌شود؛

وقتي كه گفتي

خداحافظ

بر لب‌هات شهري  شكفت

كه من سال‌هاست

 با دسته‌گلي زرد

در كوچه‌هايش        آهسته‌ام.

 

سامان ح اصفهانی

از کتاب مادرزادی شده ام

۲۹/۲/۸۲

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 16:5  توسط سامان ح اصفهانی   | 

کناره های لبه ی راه

 

کناره های لبه ی راه

................................

.........................................

.....................................................

 

 

ميوه‌های كنار

كلاغ‌های كنار

كاه‌‌گل‌های كنار

آدم‌های آدرسِ كنار

و كناره‌های لبه ی راه…

 

قدم‌هايم را در برف خالی می‌ كردم

همه چيز به دنبال ردپايی بود

كه داشت خود را بيشتر می شناخت

 

رد هجرت‌ام را گرفته

ميوه‌ها به دنبال من می‌ آمدند

ميوه‌ها به روشنی سالِ قبل آغشته

كه همه‌ ی جاده را رسيده بودند

 

من دور می‌زدم

                پرتقالی را كه پنجره شده بود بر خاك

من دور می‌زدم

              سيب‌هايی را كه صاعقه داشتند

 

ديگران هم بودند

زير اين ابر‌ها

            هنوز هم می‌ترسيدند

و خاموشی را در بلورهای مرده سياه می كردند

می دانستند

كلاغ‌ها هميشه در برف بوی نفت می دهند

حتی اگر ردپای سفيد داشته باشند

حتی اگر بر ديوارهای كاه‌گلی عاشق شوند

 

بالا مي‌رفتم

با همان ردپای كاه‌گلی

درخت را پای همين ديوار كهنه كرده‌ام

چقدر ‌هوای اين عروج روسپی شده

من می ‌دانم       اگر اين ردپا بيدار شود

ميوه‌ها بر‌می‌گردند

ميوه‌ها

در همين زمستان آدم می ‌شوند

آدرس می دهند      كه زير كدام ابر را روشن كنيم

 

… و ما وقتی كه از لبه‌ ی ماه تب كرديم

پدرمان را پيدا خواهيم كرد.

سامان ح اصفهانی

از :مادرزادی شده ام

۱۵/۱۰/۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:41  توسط سامان ح اصفهانی   | 

عمق احساس

 

 

عمق احساس

 

توی پرتقال

دو خورشید آبدار بود

به تو گفتم:مگر آسمان در باغچه ی شما پنهان شده؟

تو گفتی: خاک  هر چقدر تیره­تر

عمق احساسش را بیشتر نشان می­دهد

 

با هم گرم گرفتیم.

 

سامان ح اصفهانی

 ۱/۹/۱۳۸۸                                              

                                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 1:12  توسط سامان ح اصفهانی   | 

کوتاهی ها

 

کوتاهی ها

۱)

 

گوش‌كوب را

دوست دارم

همان گوشت‌كوب    بنامم

اين روزها

اين‌گونه سير می‌ شوم.

 

 

۲)

 

قطار بر ريل می ‌وزيد

و تو را

به ابرها اضافه می‌ كرد

 

و من

فكر می كردم فقط

به چمن ‌هايی كه سوز می ‌كشيدند.

 

۳)

 

به يك لحظه فكر می ‌كنم

به يك دقيقه فكر می كنم

به يك ساعت فكر…

به هر روز…

 

مرگ‌، تيك تاك ساعتی است

                               كه عقربه ندارد.

 

.....................................

هر سه سپیدک از "مادرزادی شده ام"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:20  توسط سامان ح اصفهانی   | 

ترکش شکوفه ها

 

 

ترکش شکوفه ها

...........................

 

 

تن به تكيه‌اي گرم كه داديم

بر سينه‌ام تكه‌اي از شراب

                      تكرار مي‌شد

 

در آغوش گرفتيم

شراب را در قلب تو پنهان كردم

در      آغوش        هوا گمراه شد

و نفس‌ريزه‌هاي بلند ما

تركش شكوفه‌ها را     به بار آورد

 

اين بار

از گونه‌هاي گداخته

درخت آلبالو رنجيد

 

چيزي نمي‌گفتيم

پوزش پيراهني شرمگين را

                                  پلك مي‌زديم.

 

سامان ح اصفهانی

۲۹/۲/۱۳۸۵

از مجموعه "مادرزادی شده ام" 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:53  توسط سامان ح اصفهانی   | 

لکه های ندیدنت

 

لکه های ندیدنت

 

برف بی‌ هنگامِ آخرين روز سال بود

                                               رفتن‌ات

خبرها ی عيد را

از دكه‌ها ی خيابان

                    پاك می ‌كرد

و تمامشان را

در  خطها ی پيشانی ام

                         بيدار

پيشانی ام

در توده‌ها ی دور

به دنبال خطها يی سفيد      سوسو می زد

و برف

بی ‌هنگام بود

و برف

كه بی هنگام

      بی هنگام...

 

صورتم كه گرفت

تنها

در توده‌ی جيبم

عينكم را می تكاندم

لكه‌های نديدنت اما

                        پاك نمی شد.

سامان ح اصفهانی

۲۹/۱۲/۸۴

از مجموعه شعر "مادرزادی شده ام"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:19  توسط سامان ح اصفهانی   | 

میهنم آیینه ای سرخ است.....(م.امید)

 

نوروز نامک

 

نوروز تمام روزهای نیامده ام!

در آستانِ آمدنت

باز هم آستینی از زمین بالا می زنم

امسال سال فناوری وجدان باشد

 

مشتی سپند مستند روی صورت سرزمینم دود کرده ام

در خیرگیِ چشم­زخم­هایی که زَهره نمی­ترکاند

دستی بر ستون­هایش کشیدم

چه چیزهایی در من فرو ریخت

قسمت من فقط دوازده ستونِ جویده در خواب شده

-دوازده سروِ جذام گرفته از آسمان این روزها –

و زیر پوستم چه سبزینه ای از شکوه سلول­هایش سیر می­شود

و زیر  پوستم تنی پاییز می­خسپد

در بهاری که بهار در بهار      بهار است

 

برای رسیدنت

دیگر چیزی به درختان گره نخواهم زد

درختان مختومه می­شوند

درختان را گورِ خر می­کنند

نمی­شود پیش پای تو فرشی را در کوچه­ها قربانی کرد

من خانه را در خودم می­تکانم

اوراق پراکنده از متن­های تنِ هفت هزار ساله ام را

پای هر چنار بازنشانده     وطن می­کنم

فردا که تو  به­روز بشوی

تا گستره­ی مرزهای بی­آرش

هر درخت شاید رنگین­کمانی

هر کمان، شعورِِ فروردین

 

 

ای فرهنگ طراوتِ تیره­های تُنُک !

تو می­آیی و در هیر و ویرِ خیرگی

بازوی تو بارویِ من است؛

سرشاخه ­ها را می ­بینم که از جوانه ­ها می ­جوشند

ماهی ­های تنگ ­های بی­رنگ

که ردّ  رود ها را از دهانِ هم می ­بویند

مردمی که به یک دانه­ی سنجد دل­ نمی ­بازند

و سفره­ای که یارانه­اش را قرن ­هاست بریده ­اند امّا

سین­ هایش هنوز هم سین می ­زند

 

وقتی که فصل ­ها زیر هم گاو می ­زایند

تو شیر مادرِ مایی !

در فرخندگی هر لبخند

سکوتِ تو، فحوای رنگ­رنگِ باغ ­های زیرخاکی است

بهشت برین دریوزه می ­کند آن را

و من را همین فِعلن

که جمله ­های تو را در باد

جشنواره ­ی نمازی دیگر کنم.

 

 

سامان ح اصفهانی

1/1/1388

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 1:26  توسط سامان ح اصفهانی   | 

سوزش

    سوزش!

 

    حلزون در آتشی می­ سوخت

 

    تنها

 

    توانستم

 

    خانه اش را

 

    نجات بدهم.

 

                       سامان ح اصفهانی

                                      20/10/88

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:25  توسط سامان ح اصفهانی   | 

اخلاق ژن ­های اثیری

یوزپلنگ ها شکار شکار عاشق می شوند

روی گونه ­های نگون

خط اشک یوزپلنگ ­ها خواندنی است،

اتفاق نگاهی که بی­گاه

پریان پلنگینه پوش اساطیر را در خواب مرور می ­کند و

پشت هر پگاه

از صدای سایه ­ی دستمالی شده ­اش بیدار می ­شود


روی گونه­ هایی که از اخلاق ژن ­هایش خط گرفته

هنوز هم بدویتی موزون برپاست

خال ­های تن یوزپلنگ

همان چشم ­های مرکب مادرزادی ­اند،

چشمه ­های خط اشکی که هرگز ندیده ­ایم

خطی که خونی­­ست روسیاه

و خاطره­ ی آبروی ریخته ­اش حافظه می ­گیرد

وقتی که می ­فهمیم

گوشت خوارانی هم هستند

که گوشت آدم را نمی­خورند

و ما خط اشکشان را خیره نمی ­شویم


شاید از چشمی رمیده می ­شورد

خطی که مثل شعر

از چشمی که سال هاست حدقه ­ی حراج گرفته

چشمی که چکه چکه خط می ­شود

انگاره­ ی قلبی ست

که نقطه نقطه سیاه

مثل پوست پرورده ­ی تنش می ­شود

 

انگار نه انگار که همیشه همین بوده

در سرزمین ­هایی که باران بی ­رگ می ­زند

خط اشک یوزان

فسیل وحشی ­ترین شکل گریستن است

در کنام کویری زیستن

که دُم تکان نمی ­دهد.

باید خجسته باشم و

َرد کار خودم را دریده بگیرم

و نخواهم خیرگی، آب حیوان را بریزد

و نخواهم نقطه­ های تن یوزان خط آخر ببرهای حافظه بشود

و نخواهم نوشداروی الی آخرین تنهاترین درنده ­ی نازک...

من فکر می ­کنم

یوزپلنگ ­ها با همین خط اشک شکار شکار عاشق می ­شوند،

حتی اگر انقراض قلاده قلاده گردن بکشد.

88/4/25

سامان ح اصفهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0:7  توسط سامان ح اصفهانی   |